یک صفر خودش که صاحب ارزش نیست چون دوست شود به یک دو خواهد شد بیست از ارزش دوست هر چه گوییم کم است بی دوست نمی شود در این دنیا زیست شعر از روح الله احمدی
در پيشگاه خدا ، رو به آسمان آبي ، خيره به افقي سرخ ، با غمي آميخته با شرم و با دلي عاشق در اين روز هاي آخر ماه رمضان دعا كردم :
خدايا ؛
او معصوم ترين آفريده ي توست . و اين عشق ، پاك ترين هديه اي بود كه تو به ما تقديم كردي ...
مرد هميشگي من !!! عشق ابدي و ازلي !!!
وجودش انشعابي از بهشت و نگاهش از جنس ياس !!!
اين قلب ضعيف و كم ظرفيت حقير را قوي كن تا با اشك هايي كه هديه آسماني توست و اما تنها دارايي من ، باعث رنجش او نشوم.
با اين اشك ها گناهم بشور و آلودگي هايم را پاك كن ... و اما اگر ذره اي او را بيازارد ، ديگر خودش گناه هست و نا پاكي ...
نمي خواهم ... ديگر نمي خواهم به اندازه ي ثانيه اي او از من برنجد. قلب پاك او هديه الهي بود كه در برهوت تنهايي و بي كسي به من تقديم شد .
به شكرانه اين نعمت مرا ياري كن كه اين عاشق پاك را ، اين شكننده تر از گلبرگ هاي گل را نشكنم.
مي دانم كه بد كردم ... چقدر شبنم در چشمانش نشاندم و قلب عاشق او را آزردم ...
به عشق قسم مرا ببخش تا مرا ببخشد ...
خداي بزرگ ما .... من را ... او را .... ما را ياري كن.
مي خواهم خانه اي از عشق ، با سقفي از محبت و ديوارهايي از مهر ، دري از صداقت و روزني از بوسه برايت بسازم .
مي خواهم از عشق دريايي شوم بي كران و تو را چون ماهي در قلب كوچك خود هميشه آرام دهم.
مي خواهم آسماني از محبت شوم و تو كه نور زاده اي ، خورشيد هميشه فروزان وجودم باشي .
مي خواهم در دل اين دنياي كثيف برايت باغچه اي شوم آميخته به طراوت و بهار تا تو تك گل من ، هميشه خندان و سرخ باشي .
اگر اين بنده ي حقير حق عشق را از ياد برد ، به آتش غضبت بسوزان كه عشق والاترين نعمت است و ما برگزيده ترين كه اين چنين دلمان پيوند خورد و عشق شد منجي مان ...
نويسنده: "دو" مورخ: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 در ساعت: 12:4
متاسفانه صفر عزيز من هنوز امتحاناتش تموم نشده و وقت براي به روز كردن اين دفتر خاطرات مجازي مشتركمون نداره ...
ولي از اونجايي كه من به دليل لغو شدن تمام امتحاناتم وقتم كاملا آزاد هست و بيكاري داره ديوونه م ميكنه با اجازه ي صفر يه دستي به سر و گوش اين وبلاگ ميزنم ....
در ضمن همتون براي صفر من دعا كنيد كه اين دوتا امتحانش رو خوب بده و معدلش بالا بشه ...
يك جمله كه اگرچه در نهايت سادگيه ولي هزاران هزار احساس از هر گوشه ي اون سرريز شده
يه جمله كه اگرچه تكراريه ...
- به خصوص براي تو كه روزي چندين بار در گوشت زمزمه ش ميكنم -
... و اما هيچ وقت از تكرارش خسته نميشم و ميدونم كه هر بار احساس جديدي به تو هديه ميكنه و هر بار فقط گوشه اي كوچك از اين قلمرو وسيع عشقم رو به تو نشون ميده
فقط يك جمله :
دوستت دارم
براي خوابمعصومانهعشق٬کمککن بستري از گلبسازيم
برايکوچ شب هنگاموحشت ٬کمککنبا تن همپلبسازيم
کمک کنسايه بونيازترانه ٬ برايخوابابريشمبسازيم
کمک کنباکلامعاشقانه ٬ برايزخمشب مرهمبسازيم
پي نوشت : دلم خيلي خيلي برات تنگ شده ... !!!
نويسنده: "دو" مورخ: سه شنبه دوم تیر 1388 در ساعت: 15:3
ميلاد تو حادثه ي ساده اي نبود كه ساده از يادم برود
ساده باش ٬ اما احساس مرا ساده نگير ... !!!
طلوع وجود تو ٬ پيدايش عشق بود. خلقت آسمان ها و زمين از يك سو ٬ تركيب گلِِِ عشق از سوي ديگر !!!
عشق من ٬ عاشقانه به شوق ميلاد تو مي نويسم و خامه ام لرزان كه مبادا ذره اي در توصيف عظمت اين شور بلغزد.
گرچه فاني ام ٬ اما با دم مسيحايي عشق تو تا ابد زنده ام و در اوج اين سرسبزي به پرواز آمدم.
دست عشق همچون كبوتري مرا از اين گنبد ركود و روزمرگي پراند و من نيز كبوتران جوهري ام را به عشق تو و به عشق ميلاد تو از گنبد كاهي اين برگ ها تا اوج سور و سرور پرانده ام .
واژه ها قاصر و زبانم گنگ ... !!!
عشق مي نويسد... عشق مي گويد ...
نوزادبيستسال پيش ٬ بيست سال در انتظارت بودم و اما حتي نمي دانستم در كجاي اين شهر شلوغ به دنيا آمدي ...
بيستسال هر روز تو را به شكلي و گونه اي تجسم مي كردم.
هر روز تو را با ماده اي از وهم و خيال مي ساختم .و اما سرانجاماز جنس حقيقت يافتمت !!!
نه حقيقت محض ٬ بلكه آميخته اي از حقيقت و صداقت و محبت ...
از نسل باران بودي و در سياهي به دنبالت مي گشتم ...
از نژاد عشق بودي و در سكوت به دنبالت مي گشتم ...
تو آسماني بودي و در زمين به دنبالت مي گشتم...
بيستسال در انتظار بيست شدن بودم ...
بيست سال عاشقانه در لحظه هايم به دنبال نيمه گمشده ام بودم ...
خلاء بود ٬ به دنبال مكمل بودم ... نقص بود ٬ به دنبال كامل كننده اي بودم !!!
بارها خطا كردم... بر زمين خوردم ... شكستم و خورد شدم !!!
سرانجام در اين ورطه ي بيست ساگي به تورسيدم ... !
كودك ساده ي سال ها پيش ٬ مرد زندگي ام شدي !
تكيه گاه بي تكيه گاهي ها و پشتيبان لحظه هاي من !!!
توروح خدابودي و در من دميده شدي ... تو به جسم خسته من جان دادي ٬ تو مرا زنده كردي !!!
از سويي صداي نوزادي ست و از سوي ديگر لبخند مردي رو به رويم !!!
لبخند مي زنم ... چشمانم را مي بندم و صداي نوزادي را مي شنوماز فراسوي من ٬ از آينده اي دور و شايد نزديك !!!
چقدر شبيه توست ...
به مبارك باد اين روز ٬ تمام گلهاي عالم تقديم تو باد ... !
به فرخندگي عشق تمام نور عالم امروز در توست ... !
فرشته ها گل مي ريزند ٬ ابرها مي رقصند ٬ ستاره ها نور مي پاشند !!!
آري ٬ در عرش و ملكوت هم جشن است ...
جشن تولد بيست سالگي تو و جشن تولد عشقي بيست ... !
نويسنده: "دو" مورخ: جمعه هشتم خرداد 1388 در ساعت: 0:45